صفحه اصلی|استان|سیاسی|علمی|فرهنگی|هنری|حوادث|شهرستان|ورزشی|اجتماعی|اقتصادی
پنج شنبه ٠٥ اسفند ١٣٩٥
اخبار > وقتی قلب دختر سردشتی نیمه شب برفی ازتپش ایستاد


 چاپ      ارسال به دوست
 
 
     
     
خاطره ای از رئیس انجمن سکته مغزی ایران:

وقتی قلب دختر سردشتی نیمه شب برفی ازتپش ایستاد

 
     

وقتی آمنه را در اتاق کناری روی تخت خواباندند دیدم دختر معصوم در کماست و نبضش هرلحظه نامنظم تر می شود.علایم نشان می داد دچار یک مسمومیت "ارگانو فسفره" شده است.

     
     

به گزارش بُلفَت، دکتربابک زمانی رئیس انجمن سکته مغزی ایران خاطره ای را به شرح زیر در شفاآنلاین منتشر کرد: سراسر ارتفاعات الواتان درشهرستان" سردشت " در برف فرورفته بود و رفت و امد به سختی جریان داشت .

گردان ما در مجاورت روستایی قرار گرفته بود که اکثر ساکنین اش به خاطر جنگ منطقه را ترک کرده بودند .من که آن زمان پزشک عمومی و أفسر وظیفه بودم در یکی از کلبه های بر پامانده" میراباد " اقامت داشتم و روزها بیماران را ویزیت میکردم .چشم امید روستاییان برای درمان به من و داروخانه کوچک گردان بود تا در صورت نیاز کمکشان کنم.یادم هست نیمه شب بود که "کاک قاسم" -تنها بقال بازمانده میراباد- درحالی که دختر کوچولویش را روی دست گرفته بود به دیدنم آمد و در خواست کمک کرد.

 وقتی آمنه را در اتاق کناری روی تخت خواباندند دیدم دختر معصوم در کماست و نبضش هرلحظه نامنظم تر می شود.علایم نشان می داد دچار یک مسمومیت "ارگانو فسفره" شده است.

این دختر ک ده ساله زیبا را بارها درآنسوی حصار ها دیده بودم که با چند کودک هم سن و سال اش بازی میکرد و با خنده های بلند و شادکامانه شان همزمان جنگ و زمستان و برف را هم نادیده می گرفتند .وقتی صبح ها افتاب برروی برف ها می نشست منظره کودکان شاد در دامنه کوهستان سفیدپوش میتوانست جنگ و دوری و سرما را از یادت ببرد .روزهای عادی و بدون برف هم تنها پنج، شش ساعت در وسط روز امکان عبور و مرور تا سردشت یا پیرانشهر وجود داشت چه برسد به ان نیمه شب برفی !

 بنابراین بخش "ای سی یو"ی ما شد همان اتاق کوچک در کنار جعبه کمک های اولیه ،جعبه تفنگ ها و نارنجک ها. . چند سرمی را که داشتیم وصل کردیم و تنها جعبه "اتروپین" موجود در سنگر بهداری را کنار دست مان گذاشتیم و با شمارش نبض داروها را تزریق کردیم .اما به نظر میرسید کارساز نیست و تزریقی دیگر....

تا اینکه اخرین "اتروپین" موجود در کوهستان الواتان را زمانی تزریق کردیم که دیگر ان تنفس پرسرو صدا از ان حنجره دخترک پرشور داشت از کار می افتاد . مدتی کوتاه همه در سکوت، درجای خودمان میخکوب شدیم .و به ان زیبایی که دیگر برای همیشه خفته بود خیره ماندیم .

 مرگ این دختر کوچولو و گریه های پدر پیرش را هرگز از خاطر نمی برم و افسوس می خورم که چرا نتوانستم آن دخترک را نجات دهم و شادی کودکانه را به او بازگردانم .گرچه در دوران جنگ افرادی علی رغم تلاش ما پزشکان جانشان را از دست دادندو عده ای نیز نجات یافتند.

     
تاریخ درج خبر: پنج شنبه ٢ دی ١٣٩٥    -    ساعت درج خبر: ٢٠:٢٧   -  شماره خبر: ٢٧٠١٨٨   -   تعداد نمایش: 163
نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج